اشتی و صلح برقراره تو خونه...
و فشار عصبی ای ک از دیدنش بهم میاد رو فقد میشه از بیشتر شدن دوز داروهام و بیشتر شدن سردردا و جوشای عصبی رو شقیقه هام میشه فهمید...
نمیدونم چطور مدیریتش کنم
دیشب اومد به خوابم.
گف: عینک دودیتو بده، دسته ش شکسته درستش کنم
خوشحال شدم و بغلش کردم...
از وقتی بابا رفته، هر وسیله ای خراب میشه رو میندازیم دور....
#گریه_نوشت
یه قهر کردنایی، یه گند زدنایی ، یه *به اخر خط رسیدن هایی* لازمه...
من رسیدم به لبه پرتگاه و به میم گفتم یا بچه هات یا من.. انتخاب کن...
و اون انگار تو گوشم داد زد بپر... نمیگیرمت...
اون لبه لق پرتگاه من فهمیدم هیچ ناجی ای نیست ک منو بگیره تو بغلش ... و ازم بخواد نپرم....
من چاره ای جز برگشتن و قبول شرایط نداشتم
نتونستم بچه ها رو بفرستم سمت مادرشون و چاره ای جز قبولشون ندارم...
من به دشمنم دست دادم.. با این تفاوت که دیگه دست من دست یه دوست نبود دیگه... دیگه ساده نیستم و برای شادی زندگیم مجبورم با دشمن هم سفره باشم
من باخت رو نپذیرفتم و برگشتم شبیه برنده ها..
خونه کرایه کردم و وسایل ضروریمو بردم با خودم..... ترسیده بودم.... خیلی... بابامو صدا زدم.....
دراز کشیدم رو تخت خونه کرایه ای و دارم زار میزنم.....
چی شد ک بین من و بچه هاش، اونا رو انتخاب کرد.... سر کوچه اینجا یه داروخونس
زاناکس لازمم. تا حالا نخوردم ولی حس میکنم امشب تا صب بمیرم.. پس زاناکس بخورم و بخوابم.. که حوصله اون دنیا و این چیزا رو ندارم
خسته تر از اینم ک حتی بمیرم...
فرذا جلسه تراپیست دارم.... نمیدونم چی میشه... میم اصلا متوجه نبودم میشه؟؟؟.....
سرکارم و یه بغض سنگینی تو گلومهههه... چشام نزدیکه ک بباره...
چرا اینجوری پیش رف ....
همش بحث و دعوا سر دختر کثیفش
امروز بهم گف مودب باش.. اون دخترمه و ناراحت میشم درموردش بد بگی
میخواستم پا شم بزنم تو دهنش و ول کنم زندگیو برم
مهرمو بذارم اجرا و دهنشو اسفالت کنم...
لنت بهتون...
اون موقه ک دختر کثیفت منو نابود کرد من زنت نبودم؟
خستم از قهر و اشتیا.... خستم.... خستم.... دلم یه جا میخواد ارامش داشته باشه.... خونه، هیچوقت خونه نیس....