یه قهر کردنایی، یه گند زدنایی ، یه *به اخر خط رسیدن هایی* لازمه...
من رسیدم به لبه پرتگاه و به میم گفتم یا بچه هات یا من.. انتخاب کن...
و اون انگار تو گوشم داد زد بپر... نمیگیرمت...
اون لبه لق پرتگاه من فهمیدم هیچ ناجی ای نیست ک منو بگیره تو بغلش ... و ازم بخواد نپرم....
من چاره ای جز برگشتن و قبول شرایط نداشتم
نتونستم بچه ها رو بفرستم سمت مادرشون و چاره ای جز قبولشون ندارم...
من به دشمنم دست دادم.. با این تفاوت که دیگه دست من دست یه دوست نبود دیگه... دیگه ساده نیستم و برای شادی زندگیم مجبورم با دشمن هم سفره باشم
من باخت رو نپذیرفتم و برگشتم شبیه برنده ها..