امشب شیفتم
و خداذوشکر بزنم ب تخته .. شلوغیا کم شده و مردم نشستن تو خونه هاشون!
۱۷م با مامان و اجی رفتیم سر خاک بابا.. یک سال میشد نرفتم چون میم حوصله نداشت و بهونه گرما و ترافیکو میگرف.. از خاطرات گفتیم.. برا اولین بار خاطرات توی بیمارستان و بستریشو برا مامان ابنا گفتم.. لحظه اخری ک هوشیار بود باهاش خدافظی کردم و یه نفس از دستگا گرفت و خدافظی کرد.. و من فک نمیکردم این اخرین تصویر از بابام میمونه...
براشون از اون موقه گفتم ک رفتم یواشکی تو مرده شور خونه و زیپ کاورو کشیدم و سرمو تو بغلش گذاشتم..
باورم نمیشد یه روزی اینقد دلم برا بابام تنگ بشه
بعضی پست های قدیمیمو میخونم انقد از بابام واسه کاراش شاکی بودم، محدود کردناش، عصبی و زود جوش بودناش و ....
ولی حالا فقد دلم میخواد بودش میرفتم براش چایی میریختم مینشستیم دور هم میخوردیم
اخراش با نسکافه حال میکرد عصرا با مامان نسکافه میخوردیم :)
دلم میخوادش.. از همیشه تنها ترم.. کاش دستشو تو تاریکی ب سمتم دراز کنه و راه نشونم بده.. راه بشه برام..