دیشب شبکاری بدی بود... تا صب صدای جیغ تو سرمون بود... خانمه تون صدای بلندی داشت و جیغ هاش ب بخش کناری هم رسیده بود.. ای سی یو زنگ زد قضیه این مریض چیه !! من ک سردرد گرفته بودم و واقعا کشش نداشتم
خیلیاشون از ترس اینکه تنها باشن جیغ میزنن نه بیشتر درد... وقتی کنارشونیم و اون حس عاطفی رو میگیرن ارومتر میشن... و دیشب شلوغ بود.. نمیشه ب مریضا بفهمونی عزیزم داریم مریض دیگه بستری میکنیم و شلوغیم و نمیرسیم هر ۲ دیقه بیایم پیشت..
با مهتاب شیفت بودم.. یکم حرف زدیم از زندگیمون... تا حدودی مشکلات منو میفهمید و خودشم با همین چیزا سر و کله میزد تو زندگیش...
تا نزدیکای ۳ حین کار کردن صحبتم میکردیم و تصمیم گرفتیم با هم بیرون بریم از این ب بعد و خوش بگذرونیم..
۳ تایم رست بودم تا ۷ .. خوابم برد ولی خب هر یه رب پا میشدم از صدای جیغ و دوباره بیهوش میشدم 🙄
میم از وقتی اسنپ زدم خودشو ب خواب زد..
با مهتاب رفتیم خرید و بعدم رفتیم کافه.... قلیونش ک حسابی چاق شد.. بم اصرار کرد بکش
۵ پک عمیق زدم و وااای یه سرگیجه و سبکی سر گرفتم... باحال بود :)))
حرف ها زیاد زدیم..
۱۱ اومدم خونه میم خواب بود ..