تمام بغض قدیمی رو با قدرت راه رفتم...
پاهام ب التماس رسیده بودن ولی من با خشونت تمام شلاق میزدم ک محکم تر قدم بردارن....
اهنگ تو گوشم میخوند....
""باید نفس بکشم توی هوای خودم... باید که سر بذاذم رو شونه های خودم......"""
به خودم ک اومدم، کلی از خونه دور شده بودم... و من خسته و بلاتکلیف بودم و یه عاالمهه راه
وقتی رسیدم، میم رسیده بود و پای تلویزیون بود، بدون هیچ صحبتی رفتم تو اتاق.. همکارم تماس گرفته بود و آجیام پیام داده بودن،، همه رو رد کردم و به هیچکدوم جواب ندادم.. بقول لیلا ک میگه روابطمون به گ.ه نشسته.. راس میگه..
*امروز اصلا از خودم خجالت نکشیدم ک اینجوری زدم زیر گریه.. و سریع برگشتم ب حالت کارخونه! سردرد هم نگرفتم.. عجیب بود