دیشب کت مورد علاقه بابام رو تو بغلم گرفتم و خوابم برد... اون حس امنیت رو میگرفتم...
بابام یه مدلی بود ک فک میکرد اون بیرون جنگل خطرناکیه و باید دختراشو از خرس و گرگ ها مخافظت کنه...
قانون این بود قبل از تاریکی خونه باشیم، تنها بیرون نریم، لباس رنگی ک عمررااا اجازه داشتیم بپوشیم، سوپرمارکت فقد با داداش و بازی میکنیم فقد تو محدوده ی کوچه....
الان ک بزرگ شدم میفهمم...
اره بابا... راست میگفتی... اون بیرون جنگل ترسناکیه بابا.... الان سلطان من کجاس .... بابا نا رفیقی کردی ما رو تنها گذاشتی وسط جنگل....